امروز آتش زدم ...
مشتي كاغذ سفيد ...
كه با اشكها ، هقهقها و اميدي محال سياه شده بودن...
كاغذهايي كه با روياهايم نقاشي شدند ...
هنوز بوي رنگ و قلمو مي دادند...
بوي رنگ عشق و قلم مويي از جنس دستان لرزانم ...
امروز آتش زدم صدايش ، آرزوهایش و نگاه لخت و عريانش را...
آتشي سرخ ...
سرختر از چشمان اشكبارم ...
سرختر از همه غنچه هايي كه از شاخ چيدم شاداب ...
و پژمردند در گلدان دستان مغرورش...
امروز آتش زدم ...
همه نوشته هاي بغض آلود و كودكانه ام را ...
همه ي حرفهاي تنهايي و بيكسي ..
همه ي يادها و خيالهاي محال ...
همه ي سكوتها و فريادهايم ...
همه ي دقدقه هاي صورتي ...
همه ي فردا هاي خيالي...
همه ي خواهشهاي كالم را...
همه ي نقشهاي زيبا كه او مي كشيدي و من بايد اجرا مي كردم ...
همه ي بايدها را ...
امروز آتش زدم بودن ديروزم را ...
وخاكسترش را به باد سپردم ...
به بادي وحشي ...
تا ديگر طرحي از بودن او در قلبم نماند...
و باز غريبانه براي معصوميت آرزوهايم اشك ريختم ...
خدايا دستان سرد وتنهايم را ببين ...
خدايا بيكسي هايم را درياب ....
خدايا اندك توانم را از من مستان ...
خدايا من ماندم و تو ماندي وديگر هيچ ...
پس يادم كن به نيم نگاهي ...
كه قلب ترك خورده ام مي هراسد كه در به روي كسي بگشايد ...
تو بگشاي اين در را به سوي كسي كه تو مهمان خانه ي دلش هستي چه با وضو وچه بي وضو